پرسش و پاسخ
سلام
قبل
از اینکه به این بحث بپردازیم باید به نکته مهم و اساسی اشاره کنم و ان این است که
ما یک واقعیت داریم و یک حقیقت و هرکس نتواند بین ایندو تمایز بگذارد بشود دچار
اشتباه می شود حقیقت ان است که باید باشد ولی واقعیت این است که انچه که هست خواه
موافق حقیقت باشد خواه نباشد بگذار یک مثالی بزنم حقیقت این است که ظلم بد است و
نباید در دنیا شاهد ظلم باشیم اینکه ظلم بد و قبیح است یک حقیقت تغییر
ناپذیر است ولی واقعیت این است که ما در دنیا شاهد ظلم و ستم هستیم حال برخی از ان
افرادی که ظلم می کنند یا به این حقیقت قبح ظلم اذعان دارند یا ندارند مهم این است
که دور از حقیقت عمل می کنند
در
این بحث من می خواهم یاداوری کنم باید بین ایندو مبحث تمایز بگداریم. حقیقت را در
ان بحث گفتم حقیقت این است که جهان یک افریننده ای دارد که ما به مفهوم خالق می
رسیم زیراحتی ملحدان اگر به وجدان خود رجوع کنند می بینند که این دنیا با این نظم
ونظام نمی تواند بدون ناظم و خالق باشد حال اگر که تا اینجا موافق باشی می رسیم به
این ناظم خالق با یک مثال ساده بیان کنم فرض کن یک مهندس می خواهد برای بنای یک
ساختمان یک نقشه و طرحی بکشد در این نقشه هر چیزی که برای یک ساختمان لازم است در
نقشه می اورد یک ساختمان برای اینکه یک ساختمان خوب باشد نیاز به اشپزخانه و سرویس
بهداشتی اتاق خواب واتاق پذیرایی و هر انچه که یک ساختمان برای اینکه تحسین صاحب
ان را به همراه داشته باشد در نقشه لحاظ می کند حال کمی فراتر برویم ما با مشاهده
این جهان می بینیم که هر انچه که لازم این دنیاست در این جهان ایجاد شده نیاز به
اب و اکسیژن نیاز به غذا نیاز به... پس هر چیزی که لازم بوده خدا برای این جهان
افریده به نظرت جهان را برای کی افرید با بی هدفی و بیهودگی یا برای هدف متعالی
حال اگر بگویی بیهوده افریده کمی به بیراهه رفتی چون دنیا با این نظم و پیچیدگی
نشان از ناظم خالق حکیم می دهد و هر کس حکیم باشد کار لغو نمی کند و خدا این دنیا
را برای اشرف مخلوقات افرید حال سوال در خود این اشرف مخلوقات است ایا انسان مختار
است یا بدون اختیار اگر بگوییم بدون اختیار است پس این همه پشیمانی برای کارها چرا
سرزنش کردن دوستان وقتی که کاری بر ضد ما می کنند چرا انها را سرزنش می کنیم انها
که از خود اختیاری ندارند ولی همین پشیمانی و سرزنش اثبات اختیار می کند هرچند
برای اثبات اختیار براهین فلسفی بسیار است که از حوصله این بحث خارج است پس همین
که دانستیم انسان با اختیار است کافی است
پس
خدا وقتی این جهان را طراحی می کرد جهانی افرید که انسان در ان با اختیار خود کار
کند چون انسان اگر مجبور بود این جهان دیگر جهان احسن نبود مثال مهندس ساختمان
یادته ساختمان برای اینکه یک ساختمان خوب باشه باید دارای فلان فاکتورها باشد و
این جهان برای اینک جهانی احسن باشد باید یکسری فاکتورهایی می خواهد که یکی از
انها انسان مختار و با اراده است
خوب
انسان وقتی مختار است پس می تواند راه درست انتخاب کند یا راه غلط اصلا باید اینگونه
باید باشد پس چون در دنیا راه راست و راه باطل هر کدام از اینا دارای نیروهای یاری
رساننده است انبیاء یاوران انسانهای خوب و شیطان یاری رساننده گمراهان و سد راه
مومنان پس به طور خلاصه این دنیا برای اینکه بهترین دنیا باشد باید اجباری در کار
نباشد اگر اختیار است باید راه راست مشخص باشد راه غلط ولی برخی بر اثر فریب کاری
یا عدم اطلاع انسانها راست از راه باطل تشخیص ایندو سخت می شود لذا خدا پیامبرانی
برای ارشاد انسانها و نشان دادن راه به انها می فرستد لذا بهترین صفت برای انبیاء
نذیر و مبشر است نذیر و هشدار از کج روی و افتادن در اتش جهنم و بشارت برای اطاعت
و رسیدن به بهشت
با
این مقدمه می رسیم به بحث اصلی خدا یک اراده تکوینی دارد و یک اراده تشریعی با
اراده تکوینی اراده کرد انسان مختار باشد و این تغییر ناپذیر است. با اراده تکوینی
اراده کرد که برای نشان دادن راه حق از راه غلط پیامبران را بفرستد با اراده
تکوینی برای اینکه در این دنیا فرق بین انسان متقی از یک انسان فاسق مشخص شود باید
موجودی باشد که انسانها را فریب بدهد وسوسه کند چون در ان بحث گذشته گفتیم شیطان
از جمله جنیان بود و جنیان هم مثل انسانها دارای اختیارند لذا وقتی دستور سجده امد
شیطان مخالفت کرد و قبلا گفتیم هیچ کس نمی تواند در مقابل اراده تکوینی مخالفت کند
ولی در برابر اراده تشریعی می شود مخالفت کرد و هر که در برابر اراده تشریعی
مخالفت کند مستوجب عذاب است و هرکه در برابر اراده تشریعی اطاعت کنند مستوجب ثواب
و پاداش است و شیطان چون در مقابل امر الهی سر تظیم فرو نیاورد لذا مستوجب عقوبت
شد ولی چون خدا ظالم نیست و بر هیچ کسی به اندازه دانه خردلی ظلم نمی کند ثواب
کارهای شیطان را استجابت خواسته شیطان ک طول عمر خواست خدا به او طول عمر قرار داد
ولی شیطان انچنان در باد غرور و خود بزرگ بینی دچار شده بود که حتی ازخدا نخواست
که او را ببخشد بلکه گفت این انسان را چنان گمراه خواهم کرد گمراه کردنی
جواب بهنام
|
|
|
Behnam نوشت: "گزاره: "حقیقت ان است که باید باشد." این تعریف رو جایی ندیدم. تعاریف مختلفی از حقیقت دیدم که این یکی رو بیشتر شبیه (Eidos) می بینم و نه حقیقت. به هر حال اگه تعریف شما از حقیقت این باشه شما قایل به این هستید که یک حقیقت وجود نداره و هر کسی می تونه بگه که حقیقت چیست. در ثانی این فرمایش شما راه رو به مغالطه هم باز می کنه. به این معنا که در شرایطی که من چیزی رو ناپسند می دونم سعی کنم حقیقتی موهوم متصور بشم که اونجا این ابژه دارای شرایطی مطلوبه. اگه بخوام دقیق تر بگم ، مشکل من با فرمایش شما در مورد حقیقت اینه که : 1. من این شرایط وجود رو بر نمی تابم . نمی تونم تحمل کنم که ما زندگی می کنیم و هیچکس به سزای اعمال بد و خوبش نمی رسه. 2. من شرایطی رو تصور می کنم (دقیقاً همین چیزی که در قرآن بعنوان یک استدلال اومده و لی مغلطه ای بیش نیست) که در اون عدالت بصورت تمام و کمال اجرا بشه (جهان آخرت). گزاره : "جهان آفریننده ای دارد" چون استدلال نکردید و بعنوان فرض بیان کردید یک نوع مغالطست و در نتیجه تمامی مطالبتون بر مبنای این مغالطه قرار می گیره. گزاره : " حتی ملحدان اگر به وجدان خود رجوع کنند می بینند که این دنیا با این نظم ونظام نمی تواند بدون ناظم و خالق باشد" سرشار از مغلطه بود. ملحدان یعنی چه کسانی؟ اگه منطورتون بی خدا باشه که من صبح تا شب با بی خدایان (حالا یا در آینه یا در بین دوستان و فامیل و ...) سر و کار دارم و حتی یکیشون به اندازه عالیجنابان دین شما بی وجدان نیستند و هیچکدومشون وقعی بر توهم خدا نمی گزارند. شما می تونید بگید که اونها یک سری دین فروشند و دیندار واقعی نیستند (مغلطه اسکاتلندی واقعی) یا اینکه بگید ما ها اگر به وجدان خودمون رجوع کنیم چنین و چنان می شود . برای اینکه نظرات ملحد اعظم ریچارد داوکینز رو بدونید چه خوبه که کتاب ساعت ساز کور رو مطالعه کنید تا ببینید که ملحدان مهملات رو کنار گذاشتند و به دنبال دلیل می گردند. گزاره : " ما با مشاهده این جهان می بینیم که هر انچه که لازم این دنیاست در این جهان ایجاد شده نیاز به اب و اکسیژن نیاز به غذا نیاز به... پس هر چیزی که لازم بوده خدا برای این جهان افریده ." باز هم مغالطه. اندکی فکر کنید و به خودتون بگید که آیا من می تونم چیزی رو متصور بشم که وجود نداره و اگه بود دنیا "بهتر و کامل تر" می بود؟ شاید سوال بعدی که به ذهنتون خطور کنه این باشه که اساساً مگه وضع کنونی ما ایده آله؟ چرا دندون های ما طوریه که به اصطلاح دچار کرم خوردگی یا ترک خوردگی یا انواع آسیب ها میشه؟ نمیشد از جنسی بود که خراب نشه؟ یا مثلاً کجای دنیا اینقدر چشمتون رو گرفته که فکر می کنید کامله؟ "اگه دنیا چطوری بود فکر می کردید ناقصه؟" نمی دونم شاید دنیا به هر صورتی که بود شما فکر می کردید که کامله. بگذریم. گزاره : "به نظرت جهان را برای کی افرید با بی هدفی و بیهودگی یا برای هدف متعالی حال اگر بگویی بیهوده افریده کمی به بیراهه رفتی. " همون مغالطه اول یعنی نتیجه نامطلوب. در مورد " برای هدف متعالی " هم که حرف بسیاره. هدف رو چه نهادی یا سازمانی یا شخصی تعیین می کنه؟ هدف از به کار بردن یک پیچ گوشتی چیست؟ اگه ما از اون در جهت باز کردن یک حفره در پرتغال استفاده کنیم چه اتفاقی می افته؟ هدف "متعالی" یعنی چه ؟ هدفی که ما رو به کمال برسونه؟ کمال یعنی چه؟ تعریف شما با تعریف دیگران همخوانی داره؟ اگه نداشته باشه که هدف متعالی شما یک توهم شخصیه. گزاره : "خدا این دنیا را برای اشرف مخلوقات افرید " اینجاشو خندم گرفت ببخشید. بگذریم. گزاره : "خدا وقتی این جهان را طراحی می کرد جهانی افرید که انسان در ان با اختیار خود کار کند چون انسان اگر مجبور بود این جهان دیگر جهان احسن نبود. " هنوز خدا رو از حالت توهم در نیاوردید. پس روی این اصل موهوم چیزی رو بنا نکنید. بله اگه شرط اول شما درست می بود خیلی خوب بود . ولی با توهم نمیشه شرایط خوب درست کرد. گزاره : "ولی برخی [اوقات] بر اثر فریب کاری یا عدم اطلاع انسانها [راه]راست از راه باطل تشخیص ایندو سخت می شود." متشکرم که به این نتیجه رسیدید. ولی دیگه جلوتر نمی رم چون از توهم توهم گفتن خسته شدم. فریب کاری یک آخوند که مردم رو از تفکر در دین باز می داره تا اونها چشم و گوش بسته به دامان دین بگروند دقیقاً همون چیزیه که انسان رو از داشتن یک زندگی مبتنی بر واقعیات و هماهنگی با عالم وجود باز می داره. خواهش : "درباره حقیقت بیشتر مطالعه کنید. " یک دنیا متشکر از حواب زیبا و وقتی که گذاشتید." |
جوابیه شمسی
سوال جدید بهنام موسوی « یک حقیقت وجود نداره و هر
کسی می تونه بگه که حقیقت چیست»
بحث
ما درست در همین نکته است حقیقت در عالم یکی بیشتر نیست حقیقت در یک امر یکی بیشتر
نیست چون نقیض حق باطل است و در یک چیز در عین واحد دو امر متناقض نمی توانند جمع
بشوند مثلا خرما در این اینکه سیاه است نمی تواند سفید باشد پس حقیقت در یک چیز
یکی بیشتر نیست ولی نکته مهم این است که چرا حقیقت که یکی بیشتر نیست برای برخی
واضح و اشکار نیست برای توضیح به مثالی از مثنوی معنوی مولانا اشاره می
کنم داستان فیل و انسانایی که در تاریکی این فیل را لمس می کردند یکی می گفت
ناودان است یکی می گفت ستون است و یکی... مولانا بعد از بیان این داستان می گوید
اگر یک شمع در دست هر یک از اینها بود دیگر اشتباه نمی کردند
تمثیل
فیل بیانگر تنگنای ادراک بشری است اینکه در ان اتاق فقط یک حیوان بود انهم فیل ولی
می بینیم که اینها هر کدام برداشت خود از این چیزی که لمس کرده اند می گویند و
تردیدی نیست که غالب مردم گاه در موقعیت این انسانها قرار می گیرند اما اینکه
همواره در چنان موقعیتی باشند سخن ناصوابی است پس باید نفر یا افرادی باشند که
بتوانند حقیقت را بشناسند ( انبیا که از طرف کسی ارسال شده اند که حقیقت را وضع
کرده) و این زمانی می تواند تحقق یابد که اول بپذیریم که حقیقتی است که اگر
نپذیریم باید مثل سوفسطائیان باشیم زیرا انها منکر حقیقت بودند ولی یک جواب برای
انها کافی است که آیا این حرف شما که هیچ حقیقتی ندارد خود یک حقیقت است یا نه
انهم حقیقت ندارند که این سر به فلک می کشد پس سوفسطائیان یک حقیقت را می پذیزند
که حقیقتی نیست و این ابطال ایده انهاست ما حرفی که به انها گفتیم به انهایی که
منکر واحد بودن حقیقت هستند می گوییم اینکه می گویید حقیقت واحد نیست خود یک
حقیقتی واحد است
پس
یک حقیقت است ولی برخی انسانها در برداشت از آن دچار اشتباه می شوند اصلا به شبهه
شبهه می گویند چون انقدر شبیه حقیقت است که انسان را به اشتباه می اندازد پس این
برداشتها واقعا حقیقت نیست
اینکه
جهان افریننده ای دارد یک حقیقت است و دلایل ان زیاد است
اینجا
تازه بحثه من با شما شروع می شود و ان اینکه شما به ارای اندیشمند زیست شناسی و
دانشمند علوم زیست شناسی استناد می کنی به نام ریچارد داوکینز یکی از معروفترین
آتئیستهای حال حاضر جهان میباشد نخستین کتاب او با عنوان ژن خودخواه ، که در سال
۱۹۷۶ منتشر شده بسیار تأثیرگذار بوده است. در این کتاب او نقش کلیدی ژن ها را در
تکامل تشریح می کند. از آن پس او کتاب های چندی نگاشته که همگی عناوینی شاعرانه
دارند : ساعتساز نابینا، صعود به قلّۀ ناممکن، گسیختن رنگینکمان، و جدیدتر از
همه کتاب موبد شیطان، [و پندار خدا] که هر کدام شرح و بحث جنبه هایی از مفهوم
داروینی انتخاب طبیعی هستند.
بگذار
برای انهایی که دارند این مطالب را می خوانند یک توضیح کوتاه در مورد ریچارد
داوکینز و کتاب ساعتساز نابینا بدهم
کتاب
ساعتساز نابینا نشاندهندهٔ جهان بدون
طراح است نام کتاب به شکلی متاثر از شباهتی است که کشیش قرن هجدهمی ویلیام پالی به
کار برد. تشبیه پالی به طور کلی چنین بود که: حتی اگر شما ندانید که ساعت چیست،
طراحی چرخ دندهها و فنرها و طرز چینش آنها در کنار همدیگر برای یک مقصود خاص، شما
را وامیدارد که نتیجه بگیرید که «این ساعت باید سازندهای داشته باشد، کسی که آن
را به منظوری خاص طراحی کردهاست؛ سازندهای که از سازوکار آن آگاهاست، و کاربردی
برای این طراحی داشتهاست». «اگر این نتیجهگیری در مورد یک ساعت ساده درست باشد،
پس آیا کاملاً درست نیست که در مورد چشم، گوش، کلیه، مفصل آرنج، و مغز هم گفته شود
که طراح هوشمند و هدفمندی دارند؟ این ساختارهای زیبا، پیچیده، ظریف، و آشکارا
طراحیشده به مقصود خاص هم باید طراحی، ساعتسازی، داشته باشند - که همانا خداست
پالی
به این طریق برهان نظم را بیان کرد که مورد علاقهٔ خداباوران قرار گرفت. داوکینز در تشبیهی تازه،
طراحی انسان و توانایی او در برنامهریزی را با انتخاب طبیعی مقایسه میکند؛ و به
این دلیل فرآیند فرگشت را متناظر با ساعتساز نابینا میگیرد.
انتخاب
طبیعی یعنی فرآیند ناآگاه، کور و در پایه غیرشانسی که داروین آن را کشف کرد، هیچ
هوشی ندارد. اگر بخواهیم بگوییم فرگشت نقش یک ساعتساز را در طبیعت بازی میکند،
میتوان گفت آن یک ساعتساز نابینا است
داوکینز
در تکمیل استدلالهای خود، که در واقع انتخاب طبیعی میتواند سازگاریهای پیچیدهٔ ارگانیسمها را توضیح دهد؛ این مساله را عنوان میکند
که میان توانایی به وجود آمدن پیچیدگی از «یک فرآیند سراسر تصادفی»، در مقابل
«تصادفی که با انتخاب فزاینده همراه باشد» تفاوت بسیار هست. انتخاب مصنوعی را در
مدل کامپیوتری که با استفاده از برنامهٔ آموزشی
پیشرفتهتر ساختهٔ خودش تهیه
کرده بود، نشان داد.
در
اواخر کتاب، پس از بحث دربارهٔ توانایی
فرگشت برای توضیح دلیل پیچیدگی حیات، داوکینز آن را به عنوان دلیلی بر ضد وجود خدا
به کار میبرد. «یک آفریدگار که توانایی نظم بخشیدن به پیچیدگیهای جهان را دارد،
و به طور لحظه به لحظه یا با هدایت فرگشت را اداره میکند،... باید خودش در وحلهٔ نخست به شدت پیچیده باشد...» او این
اعتقاد را بدیهی پنداشتن پیچیدگی منظم بدون ارائهٔ توضیح و دلیل دانستهاست.
در
مقدمهٔ کتاب،
داوکینز عنوان کرده که کتاب را «نه تنها به جهت متقاعدکردن خواننده از اینکه جهانبینی
داروینی درست است، بلکه از این جهت که تنها نظریهٔ شناخته شدهای است که در اصل قادر به حل مشکل
وجود داشتن ماست» نوشتهاست
لحن
دشمنانهی داوکینز نسبت مذهب که خود به آن معترف است، در این کتاب نسبت به کتابهای
دیگرش کمرنگتر است و آن هم به دلیل پرداختن بیشتر به مسائل زیستی مورد تخصص
داوکینز و دور شدن نسبی از مسائل فلسفی و مذهبی میباشد. با این حال در جای جای
کتاب و مخصوصاً در اواخر آن، تئوری آفریده شدن طبیعت و انسان را با توجه به یافتههای
علمیاش به طور کامل و قاطع رد میکند و آن را توضیح مناسبی برای این همه عظمت و
پیچیدگی نمیداند.
نظریات
داوکینز نتیجه قرنهای متمادی تفکر انسان در طبیعت و به طور خاص بیش از یک قرن
داروینیسم بوده امّا اشتباهی که داوکینز در هنگام جدا شدن از مباحث مورد تخصصاش و
وارد شدن به وادی فلسفه و خداشناسی میکند نباید از نظر دور بمانند. داوکینز
آفرینش تدریجی و اینکه هیچ نیروی غیرطبیعی در آفرینش موجودات نقش نداشته است را
دال بر این میداند که این موجودات توسط نیروی ماورایی آفریده نشدهاند و حاصل چند
میلیارد سال فرگشت میباشند.
داوکینز
اشتباهی را که امروزه بسیار در علم تجربی رایج است تکرار نموده و با نگاه جزئی به
طبیعت و نیروهای طبیعی آنها را محور قرار داده و وجود آفریننده را برای آنها در
نظر نمیگیرد.
در
پایان کتاب مهمترین دلیلی که داوکینز برای رد خداوند مطرح میکند به شرح زیر میباشد
(نقل به مضمون):با توجه به اینکه در مباحث مطرح شده در کتاب ثابت میشود که پیدایش
طبیعت و موجودات به صورت ناگهانی و آنی نبوده و از پیدایش فرگشتی اولین مولکولهای
زنده شروع شده و با انتخاب انباشتی صفات به اینجا رسیده است پیدایش خودبخوری
کاملاً بعید بوده و «پیدایش خود به خودی آن معبود هم» غیرممکن میباشد.
در
اینجا باید توجه شود که داوکینز با خدا هم به مانند تمام موجودات طبق دانش زیستی
خود برخورد میکند و پیدایش آن را بدین صورت رد میکند اما باید توجه داشت که
پیدایش و فرگشت مختص موجوداتی است که در کره زمین و یا دیگر کرات، تحت زمان خلق
شدهاند حال آنکه زمان خود خلق شده است و همیشه وجود نداشته است.
برای
اینکه با افکار شخصی اشنا بشیم باید به دورانی که به این ایده رسید بپردازیم خود
ایشان در مصاحبه ای که داشتند به این سوال این چنین پاسخ می دهند من این سوال و
چوابو براتون می اورم
سوال
: در اوایل دهه ی ۶۰ به آکسفورد رفتید. در اواخر دهه ی ۶۰ در کالیفرنیا بودید،
دوره ی آشوب های دانشجویی که همه چیز را زیر سئوال می بردند. این دوران چه تأثیری
بر شما گذاشت؟
خوب،
من کاملاً درگیر این قضایا بودم. بحبوحه ی جنگ ویتنام بود و بیشتر دانشجویان و حتی
استادان دانشگاه کالیفرنیا در برکلی مخالف جنگ ویتنام بودند. ناآرامی فراوان بود،
تظاهرات بسیاری برگزار می شد و من در خیلی از آنها شرکت می کردم.
سوال؟
:پس این دوره بر شما، به عنوان یک دانشجوی جوان، تأثیرگذار بود، و همین طور نظرات
نیکو تینبرگن و بیل هامیلتون؟
نیکو
تینبرگن استاد راهنمای تز دکترایم بود.آدم ملایمی بود که نوعی تأثیری عمووار داشت؛
همه دوستش داشتند. بیل هامیلتون یک زیست شناس نظری بسیار برجسته بود، که عمیقاً بر
من اثر گذاشت، و این تأثیر در سراسر کتاب ژن خودخواه مشهود است.
نخستین
کتاب های شما، ژن خودخواه درسال ۷۶ منتشر شد، ساعت ساز نابینا سال ۸۶، و بعد هم
روخانه ای از بهشت ، گسیختن رنگین کمان ، و موبد شیطان . این عنوان ها فوق العاده
اند – و طنین علمی
هم ندارند. و نشان دهنده ی ذوقی ادبی هستند، و به علاوه حساسیت ادبی شما به موازات
تلاش تان برای توضیح روشن ایده های علمی پیش می رود یا چه بسا این دو جدایی ناپذیر
باشند.
جواب
:من عاشق واژه ها هستم. فکر می کنم بعضی از این عبارت هایی که برای عناوین کتاب
هایم ابداع کرده ام به تدریج در من بالیده اند. یعنی یک دفعه با خودم نگفته «آهان،
خودشه». البته فکر نمی کنم که ژن خودخواه عنوان خیلی مناسبی بوده باشد. فکر می کنم
این یکی از بدترین انتخاب هایم بود.
سوال؟:
هدف از زندگی. آیا شما از فهم خود از هدف و معنای زندگی رضایت دارید؟
خوب،
′ هدف′ واژه ی دشواری است، و سوءتفاهم درمورد آن فراوان
است. ما به عنوان انسان های آگاه، اهدافی در ذهن خود می پرورانیم و می خواهیم به
آنها دست یابیم. ما به آینده می اندیشیم، و می خواهیم چیزهایی را بدست آوریم. اما شباهت زندگی ما با انتخاب طبیعی
داروینی چنان شگفت انگیز است که فکر می کنیم انگار ما هم برای مقصودی خلق شده ایم.
اهدافی که در ذهن موجودی ورای ما قرار دارد. و به همین خاطر چیزهایی مثل بال ها،
پاها، یا چشم ها به طرز حیرت آوری توهم هدفمندی ایجاد می کنند. با اینکه پس از
داروین فهمیده ایم که سرچشمه ی توهم کجاست، اما توهم چنان نیرومند است که مقاومت
در برابر وسوسه ی کاربرد زبان هدف محور تقریباً ناممکن است.
شما
به چه جور خدایی اعتقاد ندارید؟
من
یقیناً به خدایی اعتقاد ندارم که دعاها را اجابت می کند، گناهان را می بخشد، به
درددل مؤمنان گوش می دهد، مراقب گناهکاری ها است، مراقب زندگی جنسی مردم است، روح
را پس از مرگ زنده نگه می دارد، و معجزه می کند. مسلماً من به چنین خدایی باور
ندارم. من به خدای انشتین، که صرفاً به معنای قوانین طبیعت است، قوانینی که چنان
راز آمیز اند که حس احترام را برمی انگیزند باور دارم، اما اسم آن قوانین را خدا
نمی گذارم.
ادامه
دارد
جوابیه بهنام
|
جوابیه شمسی
بهنام عزیز من دوست دارم شرط بندی پاسکال را به
شما یاداوری کنم خوب فرض کنید خدا نباشه و چون خدا نیست پس قیامتی هم دنباش اصلا
نیست ما دور میز نشسته ایم و تمام هستیمان به قمارگذاشته ایم شطر بندی هم بودن و
نبودن قیامت است تو هم می گویی نیست من می گویم هست حال اگر ما مردیم اگه قیامتی
نبود پس من چیزی از دست نداده ام ولی اگر قیامتی بود و حساب و کتابی ان وقت شما چه
می کنید دیگر انجا هم چیزی موجه نمی توانی بگویی خدا من در دنیا برایم اثبات
کردن که تو نیستی و من به تو ایمان نیاوردم ایا به نظرت دلیلت موجه است می گوید من
پیامبرانی فرستادم که می گفتند به من ایمان بیاورید اصلا یکی از دلایل اثبات معاد
دفع خطر محتمل است
بهنام
در مورد سوالات دیگر مثال دندان درد
خدا
وقتی می خواست جهان را بیافریند پنج جهان را می توانست متصور بشود به عبارت دیگر
جهان های ممکن از نظر مقدار خیر و شر موجود در انها بر پنج قسم تقسیم می شد
1- خیر محض
2- شر محض
3- خیر غالب
4- شر غالب
5- خیر و شر مساوی
از
این پنج قسم سه قسم را هر که عقل سلیم داشته باشد انتخاب نمی کند شر محض – شر غالب یعنی عالمی که شرور ان بیش از خیرات ان
باشد – خیر و شر
مساوی
می
ماند خیر محض و خیر غالب
اما
خیر غالب این در نظام مادی محال است چون خیر و شر نسبت به هم شناخته می شوند تا
شری نباشد که خیری شناخته نمی شود تعرف الاشیا به اضدادهم اشیا به اضدا د خود
شناخته می شوند این عالم مجردات است که خیر محض است
حال
می ماند یک قسم و ان خیر غالب
نکته
این است نیافریدن خیر کثیر برای اجتناب از شر قلیل خود شر کثیر است
ادامه
دارد
جوابیه بهنام
|
جوابیه شمسی
سلام من
مطالبتان را خواندم می دانی ما بعد از چند روز هنوز اندر خم یه کوچه ایم می دانی
چرا چون هر بحثی باید یک سری اصل موضوعه باشه که دو طرف ان را بپذیریم ما هنوز به
اصل موضوعه ای نرسیده ایم لذا بحث من و شما بر بنیانی استوار نیست. من از شما می
خواهم یک اصل موضوعه شما طرح کنید تا بحث را بر ان استوار سازیم می دانی یک ایراد بزرگی
که به ریچارد داوکینز می گیرند این است که او به مباحثی وارد می شود که تخصصی در
ان ندارد مثلا به براهین 10 گانه اثبات خدا توسط توماس اکویناس در
کتاب توهم خدا فقط یک پاراگراف می نویسد و در برخی جا ها از کوره در می رود در
حالیکه جالب بدونی جایگاه توماس اکویناس در فلسفه غرب بمنزله ابن سینا در فلسفه
اسلامی است
این بحث مربوط به حقیقت و
واقعیت را من باز از منظری دیگر می نویسم
دو کلمه واقعیت و حقیقت در
بسیاری از موارد هم معنا و مترادفاند و هر یک جای دیگری به کار میرود. اما در
برخی موارد بین این دو فرق گذاشته میشود. در اصطلاح جدید معمولاً به خود واقعیت و
نفس الامر «واقعیت» اطلاق میشود. اما «حقیقت» به ادراکی که با واقع مطابقت دارد
گفته میشود. بر این اساس که بین واقعیت و حقیقت فرق گذاشته شود، در مورد واقعیت
این بحث مطرح نمیشود که آیا واقعیت ثابت است یا موقت؛ زیرا امور واقعی و نفس
الامری ممکن است دائمی و ابدی باشند؛ مانند اصل حرکت و تغییر ماده، و ممکن است
موقت باشند؛ مانند واقعیات خاص مادی که مربوط به روابط اجزای مادی است. آنچه که
مورد بحث و اختلاف نظر است، در مورد حقیقت است که آیا نسبی است یا ثابت.
در مورد اینکه حقیقت آیا
ثابت است یا نسبی، ابتدا باید دید حقیقت چیست؟ و در واقع منشأ اختلاف در ثبات یا
نسبیت حقیقت، اختلاف بر سر تعریف حقیقت است.
در فلسفه اسلامی که متأثر از
فلسفه یونانی است، حقیقت به معنای ادراک مطابق با واقع است. هر قضیهای که مطابق
با واقع باشد، حقیقت است. بر اساس این فلسفه، اولاً: حقیقت فی الجمله وجود دارد؛
زیرا انکار حقیقت موجب اثبات آن میشود؛ یعنی اگر کسی بگوید تمام ادراکات ما خلاف
واقع است، خود یک حقیقتی را اعتراف کرده است. ثانیاً: حقیقت، ثابت و دائمی است؛
یعنی مطابقت مفهوم و محتوای ذهنی با واقع و نفس الامر خود نمیتواند موقت باشد؛
بلکه دائمی است. البته دوام حقایق اولاً: مربوط به علوم حقیقی است، نه علوم
اعتباری؛ نظیر قوانین مدنی و اجتماعی؛ ثانیاً: مربوط به حقایق یقینی است، نه
احتمالی.
اما بسیاری از اندیشمندان،
حقیقت را به معنای مطابقت ادراک با واقع نمیدانند، بلکه تعریف دیگری از حقیقت
ارائه میکنند: برخی مانند پوزیتیویسمها بر این باورند که «حقیقت عبارت است از توافق
تمام اذهان در یک زمان بر یک قضیه». برخی دیگر مانند پراگماتیسمها حقیقت را عبارت
از «فکری میدانند که در عمل مفید و دارای تأثیر نیکو باشد». در نظر گروهی دیگر،
حقیقت عبارت است از «فکری که تجربه آنرا تأیید کرده باشد». و...
مشکل مشترک همه این نظریات،
این است که همه اینها منتهی به سفسطه و ایده آلیستی خواهد شد؛ زیرا در همه این
نظریات، دریافت واقع مورد انکار قرار گرفته است. اینان خواستند از اشکالات
سوفسطائیان رهایی یابند ولی خود در چاله و دام آنها گرفتار شدند. البته این عده که
حقیقت را به معنای مطابقت با واقع نمیپذیرند میتوانند بگویند حقیقت ثابت نداریم،
بلکه حقیقت نسبی است.
یکی از مسائلی که در شناخت و
ارزیابی باورها بسیار اهمیت زیادی دارد، بحث از معیار حقیقت است اینکه با چه
معیاری می توان سخنها ، اعتقادات و باورها و اعمالمان را بسنجیم و بگوییم این فعل
یا سخن درست است یا نادرست
این بحث از آن جهت برای ما
مهم است که در مسیر ارزیابی هستیم و در ارزیابی برای رسیدن به حقیقت باید معیار
داشت و بدون معیار نمی توان به ارزیابی باوری نشست .
پیرامون وجود حقیقت و فهم
حقیقت توسط انسان 3 نظریه وجود دارد
1.انسان می تواند حقایق را
کامل و تام درک کند و بشر می تواند از محدودیت های وجودی خود فراتر رود و به شناخت
هستی برسد .
2.انسان به دلیل وجود
محدودیت های خود در بخش ادراک و حواس هیچ وقت نمی تواند حقیقت را آنطور که باید و
شاید درک کند و در مورد همه چیز باید کمی محتاط سخن گفت این نظریه در غرب و پس از
کانت شروع شد که بین 2 چیز تفکیک نمود بین «بود» و «نمود» ؛
بود آن چیزی است که حقیقتا
در بیرون و عالم خارج وجود دارد و نمود آن چیزی است که ما از آن بود(حقیقت اشیا در
خارج) برداشت می کنیم که شاید این فهم و برداشت ما از آن بود و شی بیرونی اساسا
متفاوت با حقیقت آن باشد بنابر این انسان ادراکات انسان در مورد حقیقت خطاپذیر است
آنهم در سطح بسیار بالا.
3.اساسا حقیقتی وجود ندارد و
دنیا و جهان و هر آنچه می بینیم شبیه یک خواب است
نظر شما درباره این سه
دیدگاه چیست؟

این وبلاگ برای دانشجویان و برای اطلاع از کتابها و سوالات و همچنین پاسخگویی به سوالات در زمینه اعتقادی و مذهبی است